|
تَـه نقطه های ذهن ِ یک طراح
|
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ...
چه بگویم؟! که غم از دل برود چون تو بیایی...
پ ن۱ : چشم به راه ِ آمدنت ٫ اما... نیامده ٫ رفتی !
نه غم دل گفته شد ٫ نه از یاد برده شد.
و نه خواهد رفت .
پ ن۲ : قطره های جمع شده ی اشک در چشانم را مدتیست که همه عادت کرده اند جز خود ِ من ![]()
پ ن۳ : تصویر چشمانت را روی بوم نقاشی در حال کشیدن هستم!
می خواهم این بار هیچ کس چشمانت را از من نگیرد ٫ دیگر برای همیشه چشمانت را دارم ٫
نمی دانی چه لذتی دارد چشمانت مال من باشند...همیشه روبه رویم!
هر روز فاصله ی بــینمان را با وجب اندازه می گرفتم!
امروز کارم با وجب تمام نشد...
باید به فکر یک فرسنگ شمار باشم!

خط خطی هایم شروع به رنگ کردن میکنند.
به اسرار دلم فقط می کشمشان تنها برای خودم و تنهایی هایم ٫
روزگار جدیدی را شروع کرده ام...
تنهای تنهای تنها ...
نقاشی می کشم.
و تنها سر میکنم تمام روزهایم و شب هایم را ٫
در یک شهر غریب ...
ـ تنهایم گذاشت ٫
به همین سادگی.