تبليغاتX
دلـشـدگان
تَـه نقطه های ذهن ِ یک طراح
 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ...

چه بگویم؟! که غم از دل برود چون تو بیایی...

 

پ ن۱ : چشم به راه ِ آمدنت ٫ اما... نیامده ٫ رفتی !

 نه غم دل گفته شد ٫ نه از یاد برده شد.

و نه خواهد رفت .

 پ ن۲ : قطره های جمع شده ی اشک در چشانم را مدتیست که همه عادت کرده اند جز خود ِ من 

پ ن۳ : تصویر چشمانت را روی بوم نقاشی در حال کشیدن هستم!

می خواهم این بار هیچ کس چشمانت را از من نگیرد ٫ دیگر برای همیشه چشمانت را دارم ٫

نمی دانی چه لذتی دارد چشمانت مال من باشند...همیشه روبه رویم!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 16:48  توسط مطرب  | 

 

هر روز فاصله ی بــینمان را با وجب اندازه می گرفتم!

امروز کارم با وجب تمام نشد...

باید به فکر یک فرسنگ شمار باشم!

                 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 13:54  توسط مطرب  | 

 

خط خطی هایم شروع به رنگ کردن میکنند.

به اسرار دلم فقط می کشمشان تنها برای خودم و تنهایی هایم ٫

روزگار جدیدی را شروع کرده ام...

تنهای تنهای تنها ...

نقاشی می کشم.

و تنها سر میکنم تمام روزهایم و شب هایم را ٫

در یک شهر غریب ...

ـ تنهایم گذاشت ٫

به همین سادگی.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 23:14  توسط مطرب  |